شروع بیت با حرف ا
شروع بیت با حرف آ
شروع بیت با حرف ب
شروع بیت با حرف پ
شروع بیت با حرف ت
شروع بیت با حرف ث
شروع بیت با حرف ج
شروع بیت با حرف چ
شروع بیت با حرف ح
شروع بیت با حرف خ
شروع بیت با حرف د
شروع بیت با حرف ذ
شروع بیت با حرف ر
شروع بیت با حرف ز
شروع بیت با حرف ژ
شروع بیت با حرف س
شروع بیت با حرف ش
شروع بیت با حرف ص
شروع بیت با حرف ض
شروع بیت با حرف ط
شروع بیت با حرف ظ
شروع بیت با حرف ع
شروع بیت با حرف غ
شروع بیت با حرف ف
شروع بیت با حرف ق
شروع بیت با حرف ک
شروع بیت با حرف گ
شروع بیت با حرف ل
شروع بیت با حرف م
شروع بیت با حرف ن
شروع بیت با حرف ه
شروع بیت با حرف و
شروع بیت با حرف ی

 

عشقبازی، کارِ بازی نیست ای دل، سر بِباز

غزلیات حافظ


عشق، شوری در نهاد ما نهاد

جان ما در بوتهٔ سودا نهاد

عراقی


عشق و مستوری نباشد پای گو در دامن آور

کز گریبان ملامت سر برآوردن نیارد

غزلیات سعدی


عشق و شباب و رندی مجموعهٔ مراد است

چون جمع شد معانی گویِ بیان توان زد

غزلیات حافظ


عشق و سودا و هوس در سر بماند

صبر و آرام و قرار از دست رفت

غزلیات سعدی


عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

غزلیات شهریار


عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت

برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی

غزلیات شهریار


عشق می‌ورزید دایم، لاجرم

در سر چیزی که می‌ورزید رفت

عراقی


عشق می‌ورزم و امّید که این فَنِّ شریف

چون هنرهایِ دگر موجب حِرمان نشود

غزلیات حافظ


عشق مجاز غنچه عشق حقیقت است

گل گو شکفته باش اگر بوش می‌کنی

غزلیات شهریار


عشق لیلی نه به اندازه هر مجنونیست

مگر آنان که سر ناز و دلالش دارند

غزلیات سعدی


عشق گوید مرا که: ای طالب

چاک زن طیلسان و خرقه بسوز

عراقی


عشق شوقی در نهاد ما نهاد

جان ما را در کف غوغا نهاد

عراقی


عشق سیمرغ است، کورا دام نیست

در دو عالم زو نشان و نام نیست

عراقی


عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان مانَد

داستانیست که بر هر سر بازاری هست

غزلیات سعدی


عشق رویش چو پرده برگیرد

گر نمیریم پس چه کار کنیم

عراقی


عشق رویت رستخیزی از زمین انگیخته

آرزویت غلغلی در آسمان انداخته

عراقی


عشق روی تو حرامست مگر سعدی را

که به سودای تو از هر که جهان بازآمد

غزلیات سعدی


عشق را عقل نمی‌خواست که بیند لیکن

هیچ عیار نباشد که به زندان نرود

غزلیات سعدی


عشق را پیشانیی باید چو میخ

تا حبیبش سنگ بر سر می‌زند

غزلیات سعدی


عشق در دل ماند و یار از دست رفت

دوستان دستی که کار از دست رفت

غزلیات سعدی


عشق در آینه چشم و دلم چون خورشید

می‌درخشید بدان مژده که یار آمده بود

غزلیات شهریار


عشق دانی چیست سلطانی که هر جا خیمه زد

بی خلاف آن مملکت بر وی مقرر می‌شود

غزلیات سعدی


عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود

هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد

غزلیات سعدی


عشقِ تو نهالِ حیرت آمد

وصلِ تو کمالِ حیرت آمد

غزلیات حافظ


عشق تو مهمان و ما را هیچ نه

هیچ پیش میهمان نتوان نهاد

عراقی


عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من

بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش

غزلیات سعدی


عشق تو در درونم و مهر تو در دلم

با شیر اندر آمد و با جان به در شود

اشعار منتسب حافظ


عشق پیرانه سر از من عجبت می‌آید

چه جوانی تو که از دست ببردی دل پیر

غزلیات سعدی


عشق پوشیده بود و صبر نماند

پرده برداشتم ز اسرارش

غزلیات سعدی


عشق آمد آن چنان به دلم در زد آتشی

کز وی هزار سوز مرا در جگر فتاد

غزلیات سعدی


عشق اگر عمر نه پیوست به زلف ساقی

غالب آنست که خوابی و خیالی کردیم

غزلیات شهریار


عشق است که هر دم به دگر رنگ برآید

ناز است بجایی و به یک جای نیاز است

عراقی


عشرتِ شبگیر کن، مِی نوش کاندر راهِ عشق

شَبرُوان را آشنایی‌هاست با میرِ عَسَس

غزلیات حافظ


عشاق تو گرچه همه شیرین سخنانند

لیکن چو عراقیت شکرخای دگر نیست

عراقی


عزیزی بودم اول بر در او

عزیزان، بنگرید: آخر چه خوارم؟

عراقی


عزیز نسخۀ اشعار صابر شاعر

که پر بُوَد ز گهر های شاه وار عزیز

ایرج میرزا


عزیز من مگر از یاد من توانی رفت

که یاد تست مرا یادگار عمر عزیز

غزلیات شهریار


عزیزِ مصر به رغمِ برادران غیور

ز قعرِ چاه برآمد به اوجِ ماه رسید

غزلیات حافظ


عزیز فنسول افغان شریف مرد جهان

بلند مرتبه سردار نامدار عزیز

ایرج میرزا


عزیز دارد این یادگار را آری

عزیز داند مقدار یادگار عزیز

ایرج میرزا


عزیز دار محبت که خارزار جهان

گرش گلی است همانا محبت است ای دوست

غزلیات شهریار


عزیز دار زمان وصال را کان دَم

مقابلِ شبِ قدر است و روز استفتاح

اشعار منتسب حافظ


عزم دیدار تو دارد جانِ بر لب آمده

باز گردد یا برآید؟ چیست فرمان شما؟

غزلیات حافظ


عزم دارم کز دلت بیرون کنم

و اندرون جان بسازم مسکنت

غزلیات سعدی


عروس گل که به نازش به حجله آوردند

به عشوه بازدهندش به باد رخت و جهیز

غزلیات شهریار


عروس طبع را گفتم که سعدی پرده افرازد

تو از هر در که بازآیی بدین شوخی و طنازی

غزلیات شهریار


عروس خاوری از پرده برنیامده چرخ

همه جواهر انجم به پای او ریزد

غزلیات شهریار


عروس حسن تو را هیچ درنمی‌یابد

به گاه جلوه، مگر دیدهٔ تماشایی

عراقی


عروس حسن تو را هیچ در نمی‌یابد

به گاه جلوه‌گری دیدهٔ تماشایی

عراقی


عروس بخت یکشب تا سحر با کس نخوابیده

عروسی در جهان افسانه بود از سوگواران پرس

غزلیات شهریار


عرقی هست و چَرس و تریاکی

کار و بار منظمی داریم

ایرج میرزا


عراقی، هر سحرگاهی بر آر از سوز دل آهی

ز خواب این دیدهٔ بختت مگر یکبار برخیزد

عراقی


عراقی، گفتنت سهل است ولیکن فعل می‌باید

و گر تو هم از آنان به مردن هم چنان میری

عراقی


عراقی، در رخ خوبان جمال یار خود می‌بین

نظر چون می‌کنی باری به روی یار اولی‌تر

عراقی


عراقی، دامن غم گیر و خوش باش

که هم با تو درین تیمار یارم

عراقی


عراقی، دامن او گیر و خوش باش

که من با تو درین اندیشه یارم

عراقی


عراقی، خوش بموی و زار بگری

که در هندوستان از جفت طاقی

عراقی


عراقی، چون نه‌ای خرم، گرفتاری به دست غم

فغان کن بر درش هر دم، که ای غمخوار، دستم گیر

عراقی


عراقی، تا به خود می‌جویی او را

یقین می‌دان که دربند محالی

عراقی


عراقی، بگذر از غوغا، دلی فارغ به دست آور

که سیمرغ وصال او در آنجا آشیان سازد

عراقی


عراقی، بس عجب نبود که اندر من بود حیران

چو خود را بنگری در من، تو هم حیران من باشی

عراقی


عراقی، بر درش امید در بند

که داند، بو که ناگه واگشاید

عراقی


عراقی هیچ خواهد گفت: اناالحق، این زمان

بر سر دارش ز غیرت ناگهان خواهیم کرد

عراقی


عراقی نیک می‌خواهد که فخر عالمی باشد

ولیکن یار می‌خواهد که باشد عار چتوان کرد؟

عراقی


عراقی می‌سپارد جان و می‌گوید ز درد دل:

کجایی؟ای ز جان خوشتر ، شبت خوش باد من رفتم

عراقی


عراقی گر به درگاهت طفیل عاشقان آید

در خود را به روی او فرا کردن توان؟ نتوان

عراقی


عراقی کیست تا لافد ز عشق تو؟ که در هر کو

میان خاک و خون غلتان چو او صد مبتلا داری

عراقی


عراقی طالب درد است دایم

به بوی آنکه درمانش تو باشی

عراقی


عراقی را کنون ماتم بداریم

بر آن مسکین درین ماتم بگرییم

عراقی


عراقی را ز غم جان بر لب آمد

چه می‌خواهد غمت از دل فگاری؟

عراقی


عراقی را به درگاهت رهی بنما، که در عالم

چو او سرگشته حیرانی نمی‌بینم نمی‌بینم

عراقی


عراقی را به خود بگذار و بی‌خود در خرابات آی

که این جا یک خراباتی ز صد دین‌دار اولی‌تر

عراقی


عراقی در چنین خوابی همی بیند چنان رویی

از آن در خاطرش هر دم هزاران کار می‌آید

عراقی


عراقی خود ندارد چشم، ورنه

رخت خورشید تابان می‌نماید

عراقی


عراقی خسته دل هردم ز سویی می‌خورد زخمی

همه زخم بلا گویی برین افگار می‌آید

عراقی


عراقی بار دیگر توبه بشکست

ز جام عشق شد شیدا و سرمست

عراقی


عراقی از دل و جان آن زمان امید برید

که چشم مست تو از خواب سرگران برخاست

عراقی


عراقی از دل و جان آن زمان امید برید

که چشم جادوی تو چین در ابروان انداخت

عراقی


عراقی از پی تو دربه در همی گردد

تو خود مقیم میان دلش هویدایی

عراقی


عُذری بِنِه ای دل، که تو درویشی و او را

در مملکتِ حُسن سَرِ تاجْوَری بود

غزلیات حافظ


عذر است هندوی بت سنگین پرست را

بیچارگان مگر بت سیمین ندیده‌اند

غزلیات سعدی


عدو که منطق حافظ طمع کند در شعر

همان حدیث هُما و طریق خطّاف است

اشعار منتسب حافظ